زنـده یـاد «قـیـوم رهـبـر»
ارسالی: جمعی از اعضای "ساما"
۱۹ نـومـبـر ۲۰۲۵
بخشی از سخنرانی زنده یاد «قـیـوم رهـبـر» در کنفرانس سرتاسری
سازمان آزادیبخش مردم افغانستان (ساما)
(قـوس ۱۳۶۲شمسی)
(۱۲)
مراحل ساختمانی سازمان:
ما اکنون در آستانهٔ مرحلهٔ ساختمانی هستیم (مرحلهٔ اول ساختمانی). چنانچه شما در جمعبندی های مختصری که با "ساوو" داشتیم، خواهید دید که در مورد مجموع این قضایا که ما بحث هائی داشتیم با رفقاء، و آنها بر این عقیده بودند که سازمان به وجود نیامده بود. در اصل مثلاً: سازمانی وجود نداشت و دلیل "ساوو" شان هم این است که در آنجا هر کس کار خود را می کرد؛ تشکیلات واحد نشده بود، اختلافات ایدئولوژیک ما حل نشده بود، این چنین و آن چنان؛ به نفی سازمان می رفتند. وقتی هم که ما درک خود و تحلیل خود را گفتیم، بسیار به صورت عامیانه گفتند که این تئوری ها در آن وقت نبود. بسیار جالب است "این تئوری ها در آن وقت نبود"! ما برای شان گفتیم که تئوری ها اکثراً بعد از پراتیک به وجود می آید، تئوری قبل از پراتیک که نیست. به هر حال ارزیابی ما از مرحلهٔ ایجاد سازمان اینست که سازمان آزادیبخش مردم افغانستان، چنانچه در برنامهٔ سازمان آمده، بنا به خواست و نیاز مبرم طبقۀ کارگر افغانستان به وجود آمده است. در این جا سوسیال امپریالیسم روس ـ سرمایهٔ مالی روس ـ تجاوز کرده؛ در این جا نیرو های طبقاتی دیگر هم در مبارزه و تعارض با سرمایهٔ روس برخاسته اند؛ و طبقۀ کارگر افغانستان حق دارد که با ایدئولوژی خود، با سیاست خود، با شعار خود و تشکیلات خود به مقابله با سرمایهٔ مالی امپریالیسم روس بپردازد؛ و سیاست های مشخص خود را داشته باشد. آن چنان سیاست هائی که راه را برای پیروزی طبقه کارگر افغانستان برای رسیدن به قدرت سیاسی هموار بسازد. این سازمان از وحدت ایدئولوژیک محفل ها، گروه ها و حلقه های مارکسیستی ـ لننیستی به وجود آمد. اصول و پرنسیب های ایدئولوژیک اش واضح بود، آنچه که به عنوان حد اقل مسائل وحدت تعیین شده بود.
ولی ما با این عقیده هستیم که ـ چنانچه در اول این خطوط کلی وضع شده بود ـ مبارزه میان فهم مارکسیسم ـ لنینیسم، مبارزه میان فهم از رویزیونیسم، مبارزه علیه سوسیال امپریالیسم. این ها تا وقتی که ما وجود داریم، طبقات وجود دارد، جامعه طبقاتی وجود دارد، هر روز به اشکال مختلف این مبارزه در جریان خواهد بود. وقتی ما می گوئیم که سازمان آزادیبخش مردم افغانستان، با پذیرش این سه اصل، به عنوان اصول اساسی ایدئولوژیک وحدت کرده، به معنی این نیست که دیگر در سازمان ما مبارزه علیه رویزیونیسم ضرور نیست. افکار و نظریات مختلف و گونه گونهٔ رویزیونیستی در سازمان ما [بروز می کند]؛ و هر روز این اصل اساسی که ما ضد رویزیونیسم مبارزه می کنیم، تعمیق شده می رود. چنانچه در سازمان ما از اول مبارزه علیه ارتقای تئوری رویزیونیسم تا تئوری سوسیال امپریالیسم وجود داشت. ولی فهم ما از سوسیال امپریالیسم در ساحه های ایدئولوژیک، در ساحهٔ سیاسی، در ساحهٔ تشکیلاتی، در ساحهٔ نظامی، در ساحه های اقتصادی و دیگر ساحه ها یقینآ باید به صورت متجدد و دائم تعمیق و گسترش پیدا کند. وقتی ما می گوئیم که وحدت ایدئولوژیک پایه و اساس ایجاد یک سازمان است، به معنای این نیست که در این سازمان اختلافات ایدئولوژیک به میان نمی آید؛ هر وحدت مقدمهٔ یک تضاد و مبارزه نوین است. کسانی که در سازمان ما نمی فهمند که چگونه در سازمان وحدت به وجود آمد و دو باره مبارزه آغاز شد، گاه طوری می شود، ادعا می کنند که در سازمان از اول اختلافات ایدئولوژیک وجود داشت. این گپ از دو جانب سر سازمان ما، این مسأله، تحمیل می شود: از جانب راست اپورتونیسم و از جانب چپ اپورتونیسم. راست اپورتونیسم می خواهد بگوید، در سازمان از اول اختلاف ایدئولوژیک وجود داشت؛ یعنی این که این سازمانی است که در آن ایدئولوژی های متعدد مختلف، به صورت ابدی وجود داشته، وجود دارد، وجود خواهد داشت. لهذا ما باید برویم پای یک سازمان چند ایدئولوژی و چند سیاست، چون سنگ بنای این سازمان به این صورت گذاشته شده است و آگاهانه گذاشته شده، ما نباید در پی یک دست کردن این باشیم. این مسأله ایست که راست اپورتونیسم عنوان قرار می دهد. ولی عین قضیه را چپ اپورتونیسم عنوان قرار می دهد و می گوید سازمان "ساما" سازمانی است که از اول در آن اختلاف ایدئولوژیک وجود داشت. یعنی این که نفی کنیم اش؛ و تمام دستاورد هائی که سازمان"ساما" به عنوان یک نمونه وحدت در جنبش کمونیستی و انقلابی افغانستان عرضه کرده، این را مورد سؤال و تخطئه قرار بدهند. تمام خون های ریخته شده وعرق های ریخته شده و زحمات کشیده شده را مورد سؤال قرار بدهند و بگویند که این راه از اول انحرافی بوده است. چنانچه در یک جا، یکی از رفقای ما به اشتباه گفت که: ما می خواستیم که مرغ ما کلنگی بزاید، ولی مرغابی زائید. من این مسأله را زیاد مورد انتقاد قرار دادم و گفتم که این طرح درست نیست، سازمان ما درست و سالم زاده شده، ولی انحرافات بعدی است که آورده این را به شَلَل اطفال [بیماری فلج اطفال] رو به رو ساخته؛ این را به محرقه مواجه ساخته؛ این را مثلاً به سل مواجه ساخته؛ این را مثلاً دستش را شکستانده، حال گناه این میلاد چیست؟ ما باید بگوئیم که ما پرورش درستش نکردیم که ضعیف بار آمد. هردم در معرض خطر می تواند مواجه شود و ما باید این سازمان را تقویت کنیم، قوی بسازیمش، انتی بیوتیک بدهیم اش، در مقابل امراض این طفل مبارزه کنیم که دیگر مرض نگیردش. ولی اگر معتقد باشیم که این سازمان ما از اول پشتش کج بود، از اول پایش مثلاً لنگ بود، دستش شل، بی حال و بی رمق و از کار افتاده بود و باز بگوئیم که ما سر این پهلوانی می کنیم، انقلاب را سر این به پیروزی می رسانیم. معلوم است که نمی توانیم.
اعتقاد ما این است که سازمان ما سازمانیست اصولاً سالم، و اصولی که برایش داده شده بود بر یک سازمان مارکسیستی - لنینیستی در شرایط مشخص افغانستان و در آن شرایط ویژه ای که این سازمان زاده شده، یعنی شرایط تکان های بزرگ اجتماعی. سازمان ما در شرایط آرام سیاسی تولد نیافته است. میلاد یک سازمان در شرایط آرام ممکن با مبارزات ایدئولوژیک دوامدار، با گفتگو های سیاسی دوامدار، با تجربه کردن اشکال مختلف مبارزات عملی و گونه گونه، در طی زمان ممتد همراه باشد؛ و ما امکان این که با روح و فکر آرام بتوانیم از قضایای خود جمع بندی بکنیم و استحصال بکنیم، وجود دارد. در حالی که در شرایط تکان های بزرگ اجتماعی و آنچنان تکان بزرگ اجتماعی که در تاریخ افغانستان بی نظیر و بی سابقه بوده و بعد از این هم بی نظیر و بی سابقه خواهد بود. در این چنین شرایطی است که یک سازمان پرولتری زاده می شود و کمتر فرصت دارد که این داده های فکری و سیاسی و عملی خود را تئوریزه بکند؛ و در یک دوران ممتد انسان ها را بشناسد و نظریات شان را بررسی بکند؛ همه چیز به سرعت در حال تغییر است، همه چیز به سرعت به هم می خورد و می پاشد. چنانچه ما دیدیم که سازمان های دوران صلح چگونه مثل برگ خزانی و در اولین ضربت فرو ریختند. این هم از خصوصیات میلاد سازمان "ساما" است که در دوران تکان های بزرگ اجتماعی زاده شده و به این صورت است که بعد از ضربات پیهم هنوز هم زنده مانده است. ولی سازمان های دوران صلح را ما دیدیم که چگونه فرو ریختند. در اولین ضربت خوردن فرو ریختند، هیچ چیزی باقی نماند.
ارزیابی ما از مرحلهٔ ایجاد این است که از لحاظ ایدئولوژیک، سازمان خطوط اساسی و حلقه های اساسی وحدت ایدئولوژیک خود را معین کرد. از لحاظ سیاسی هم سه پیش شرط خود را معین کرد. از لحاظ تشکیلاتی هم پای کمیته انسجام و بالاخره پای ایجاد سازمان در مرحله ای رفتند که جنبش توده ئی اوج گرفته بود و باید فوراً این سازمان دست به کار می شد، می درآمد در جامعه، باید فعالیت های خود را به مثابۀ یک سازمان واحد آغاز می کرد. البته بهتر می بود اگر سازمان می توانست مدت بیشتری را برای بحث، مجادله، مناظره در مورد مسائل ایدئولوژیک بگذراند؛ و نیرو ها افکار و نظریات شان را بهتر بشناسد. ولی این خواست ماست؛ در حالی که شرایط اجتماعی آن وقت و مستلزمات، نیازمندی های آن مرحله نشان می دهد که پیشکسوت های سازمان در آن شــرایط به جز از این که به همین قدر شنــاخت، معــرفت و مبارزه سیاسی ـ ایدئولوژیک اکتفاء بکنند، بیشتر از این نمی توانستند این مسأله را به درازا بکشانند؛ و مسألهٔ ایجاد سازمان سال های سال به عقب می افتاد.
مرحلهٔ اول ساختمانی:
در مرحلهٔ اولی ساختمان، گفتیم که از ماه سرطان ۱۳۵۸ تا ماه حوت آن سال امتداد دارد، کاری که پیش روی سازمان قرار دارد اینست که: اولاً در میان کار ها، کار های عملی ــ نظامی صدارت کسب می کند. جنبش توده ئی اوج گرفته و توده های وسیع مردم به رفیق شهید و به سازمان مراجعه می کنند. باید همه نیرو ها بسیج شوند، به خصوص نیرو های نظامی، و آنچه پیش رفقاء هم سؤال است و باید مطرح شود، برخورد سازمان در این مرحله نسبت به مسألهٔ قیام ها است که آیا ما رفتیم پای کودتا و کودتا گری یا نرفتیم؟ چگونه شد که ما از لحاظ تئوریک به خط توده ئی، انقلاب توده ئی درازمدت معتقد هستیم، ولی عملاً ما رفتیم پای یک سلسله قیام ها. در واقع طرح مسأله این است که، سازمان از لحاظ تئوریک و نظری هیچ گاه خط فکری خود را گم نکرده بود و هیچ گاهی این مسأله را که ما از طریق کودتا می توانیم قدرت سیاسی را بگیریم و این را تئوریزه بکنند یا برایش تبلیغ بکنند به این سرحد نرسیده بودند. برخلاف گروه انقلابی که برای ۱۴ اسد خود تبلیغ می کند، تئوریزه می کند این قضیه را و تئوری اش را بیرون می دهد. سازمان آزادیبخش مردم افغانستان در طول تمام مدت کار هائی که حتی بزرگ تر از ۱۴ اسد انجام داده، هیچ گاه برای خود برای افراد سازمان خود، توهم به وجود نیاورده است. این مسائل، مسائلی است که باید توده های سازمانی اش پشتش بروند. توده های سازمانی خود را به انقلاب درازمدت توده ئی آگاه بسازد. از جانب دیگر هم وضع عمومی اجتماعی طوری بوده که اکثریت روابط نظامی که رفیق با آنها می شناخت یا آن ها علاقه داشتند همراه با رفیق، ما در هیچ کدام از این قیام ها پیش قدم نبودیم، در هیچ کدام از این قیام ها، ما به خاطر نداریم که ابتکار قیام به دست رفقای ما بوده باشد؛ بلکه این نیرو های دیگر سیاسی بودند که قیام ها را طرح ریزی می کردند و از ما می خواستند که در این قیام ها اشتراک بکنیم؛ کمک شان بکنیم و به خصوص رفیق را می گفتند که تأیید معنوی خود را پشت سرش بگذارد؛ تأیید توده ئی خود را پشت سرش بگذارد. اصل واقعیت در مسأله کار بکنند، مراجعه می کردند و می گفتند ما می خواهیم کودتا بکنیم و ما کودتائی روی دست داریم؛ ما این چنین می کنیم، آن چنان می کنیم شما هم همراه ما کمک بکنید. در واقع ابتکار این کودتا ها به دست نیرو های غیر سازمان بوده است. قیام ها این چنین است. ما باید جداً مدنظر بگیریمش که ما اولاً در میان اردو دارای آنچنان نیروی وسیع سازمانی متشکلی که دست به قیام بزند، نبودیم. نیرو های ما در داخل اردو هم نیروئی بود که تازه برای ما معرفی شده بودند. اکثریت این نیرو ها هم، نیرو های بودند که غیر سازمانی بودند (در چارچوب جبهه متحد ملی)؛ ولی با وجود این هم، نیروئی که ما داشتیم نیروی محدود بود نسبت به ارتش. این قیام ها اکثراً توسط نیرو های دیگر به وجود می آمد، ما فقط نقش معاون را داشتیم. در این جا سؤالی که مطرح است که آیا سازمان ما در این جا اشتراک می کرد یا نمی کرد؟ با ارزیابی که سازمان در آن وقت می کرد، این بود که آن نیرو ها، خواه ما بخواهیم خواه نخواهیم، دست به قیام می زنند. وضع ما همین قسم بوده. هر روز، هر ساعت، هر هفته نیرو های نظامی دست به قیام می زدند. در آن صورت کاری که ما کرده می توانیم، این است که ما اقلاً، اگر برای ما امکان داشته باشد، یک نیروی ضد روسی، ضد پرچمی - خلقی را که مربوط نیرو های ملی هستند، اگر ما بتوانیم بگوئیم برای شان بلی، ما به شما کمک می کنیم و این ها که به قدرت برسند، برای ما امکان کار سیاسی بیشتری میسر است. طرح را اول این قسم می کردند که با وجود آمدن یک نیروی سیاسی دیگر ممکن است که ما از امتیازات دموکراتیک بیشتری برخوردار باشیم و ما بیشتر بتوانیم کار بکنیم و کار خود را به پیش ببریم. آخرین دیدار رفیق با نیروی های نظامی قبل از آمدن روس در شکردره بود. با تعدادی از نظامیان که رفقائی حاضر هستند، قصه می کنند، می گویند که رفیق برای صاحب منصب ها گفت و آن ها از پیشش پرسیدند که چه می خواهید شما؟ رفیق گفت: من نه صدارت می خواهم، نه ریاست جهموری، نه وزارت می خواهم، من هیچ چیزی نمی خواهم. من فقط یک چیز، یک تعهد از شما می خواهیم و آن هم این است که شما وقتی به پیروزی رسیدید، هر قدر سلاح که من کار داشتم، برای من بدهید که ما مردم خود را مسلح بکنیم. یکی از آن صاحب منصبان گفت که آغا صاحب می خواهی با آن سلاح خود مان را از بین ببرید یا چطور؟ رفیق برای شان گفت که ما رفقاء و دوست های شرافتمندی هستیم، ما با کسی که دست دادیم، رفیق خود را نمی زنیم. ولی ما معتقد هستیم شما وقتی که کودتا بکنید، نیرو های زیادی به مخالفت با شما برمی خیزند. نیرو های طرفدار روس علیه تان توطئه می کنند؛ نیرو های اخوانی علیه تان توطئه میکنند و اگر شما یک نیروی توده ئی پشت سر تان نداشته باشید که از شما دفاع بکند، شما حفظ شده نمی توانید و این نیروی توده ی را ما می توانیم به وجود بیاوریم. تا آنجائی که شما به منافع مردم رفتار می کنید، و اصول برنامه های "جبهه متحد ملی" را شما پذیرفتید، تا آن وقت این نیرو ها از شما دفاع می کنند که هم برخاستند و دست به بیعت دادند و گفتند که همه چیز ما شما هستید، چنین و چنان. این گفتگو ها خط فکری رفیق را نشان می دهد. در مورد مسائل قیام که رفیق در مورد مسائل چگونه فکر می کرد و اکثراً رفیق شهید (رفیق شریف) که برای رفقاء می گفت، خنده می کردند می گفنتد: نصف روز را بمانید که ما به "پادشاه گیری" کار کنیم، نصف روز دیگر ما برای انقلاب خود کار می کنیم. نصف روز روابط جبهه ئی بود، روابط سازمان با جبهه بود، نصف روز دیگرش را کار تشکیلاتی می کرد، چون نمایندهٔ تشکیلات بود. در این صورت بود که کار میان کار جبهه ئی و کار سازمانی در آن شرایط خلط نشده بود، نیرو ها سازمانی بودند.
درست است که ما کادر های خوب خود را از دست دادیم، یک مقدار ضربت خوردیم، ولی سازمان ما ضربت نخورد؛ یکی از کادر هائی که در روابط کار جبهه ئی بود، ضربت خورد، ولی هیچ گاه ما کار سازمانی و کار تشکیلاتی را با کار جبهه ای خلط نکردیم. در آن شرایط ما دقیق ترین مرز را میان کار جبهه ئی خود و کار سازمانی خود داشتیم؛ و به این صورت می توانیم بگوئیم که در مرحله اول ساختمانی کار های عملی رفقاء زیاد بود و مسائل نظامی هم توانست یک مقدار زیادی نیرو رفقاء را مصروف بسازد. چنانچه در آن مرحله بود که تعداد زیادی از رفقاء در شمالی مسلح شدند؛ تعداد زیادی از رفقاء در پروان مسلح شدند؛ تعداد زیادی رفقاء در پنجشیر مسلح شدند؛ تعداد زیادی از رفقاء روان شدند به طرف نیمروز، رفقائی به طرف هرات فرستاده شدند؛ و نیرو ها یکایک فرستاده می شدند به طرف اطراف.
این نقطه هم که در نوشتهٔ رفقا هم به خصوص در نوشته ئی که از کابل برای من فرستاده بودند و در آنجا یک نقطه را تذکر دادند که ساخت تشکیلاتی ما در اول این چنین بود که ما مغز خود را زیر پای دشمن قرار دادیم. در واقع این نه خط فکری بود که این مسأله را تعیین بکند، بلکه نیازمندی های خود جنبش بوده که تعدادی از رفقای ما در داخل شهر کابل باقی ماند. چه یک تعداد از نیرو های ما که رفتند در داخل روستا ها، برای شان امکان داشت، ما این ها را به روستا ها فرستادیم. ما توریالی را فرستادیم نورستان، ما احمد شیر و رفقایش را فرستادیم کنر، ما رفقاء را فرستادیم هرات، ما تفنگ هائی دادیم به رفقاء که نیمروز بروند به نیمروز فعالیت بکنند؛ رفقاء را فرستادیم که به فراه بروند در فراه فعالیت بکنند؛ ما رفقاء را فرستادیم به پروان، رفقای کوهدامن را به کوهدامن فرستادیم؛ یک تعداد رفقاء را ما به پنجشیر فرستادیم. آن قدر نیروئی که به خصوص رفیق نیرو های خود را داشت، نیرو های خود را توزیع کرد در روستاهای افغانستان و با [این] فرستادن، همان قدر کاری کردیم که تا به امروز در روستا های افغانستان حاصل همان کار است. ما متأسفانه بیشتر از آن در روستا های افغانستان تا اکنون نتوانستیم توجه بکنیم و یک تعداد رفقای دیگر ما در کابل ماندند. مثلاً بار ها به رفیق عزیز طغیان پیشنهاد شد که به منطقهٔ خود برود، ولی رفیق بدبین بود نسبت به منطقهٔ خود، نمی رفت. رفیق ما شهید است، گرامی است برای ما، ولی ما امروز می فهمیم که رفیق عزیز طغیان به اشتباه دچار بود. ولی این نبود که سازمان او را در شهر کابل نگاه کرده باشد. او معتقد بود که در جائی که او زندگی می کند کار توده ئی کرده نمی تواند. بناءً نرفت و رفقای دیگر هم بودند، رفیق شریف این ها باید در شهر کابل می بودند.
رفیق شهید(مجید) خودش بار ها بار ها خواستار این شد که باید ما رهبری سازمان را بیرون بکشیم. به خصوص رفقائی که در مرکزیت سازمان قرارداشتند و بار ها هم یاد کردند که من در این شهر کابل هیچ چیز ندارم، ولی رفقای دیگری که باید با من همکاری بکنند، این ها نمی خواهند بروند. رفیق [مجید] در مورد مسألهٔ رهبری دستجمعی وسواس عجیبی داشت. تا به امروز هم داکتر صاحب هادی خان، که سر خدا هم اعتراض دارد، ولی می گفت که رفیق هر کاری که می شد، هر چیزی که می کرد، می آمد ذره ذره برای من گزارش می داد. بدین صورت با این حفظ اصولیت، اگر من بروم تمام کار ها را بکنم ـ خود رفیق شهید فکر می کرد ـ نمی شود این کار ها، این رفقاء نمی روند. و چنانچه بار ها هم گفته بود که من رفقاء را به خصوص داکتر صاحب هادی خان این ها را من قانع ساخته ام به این که شهر کابل را ترک کنند و هیچ چیز ندارند؛ و حتی رفقاء ـ یک هفته قبل از آنکه گرفتار شدند رفیق شهید مجید ـ در پروان انتظارش را داشتند وخانهٔ مدیر صاحب شهید "یحیی خان" را فرش کرده بودند که آغا صاحب می آید، این جا می باشد و می رود به طرف بامیان. به این صورت مسأله مسأله نیازمندی بوده، ضرورتی بوده ، روابطی بوده که به خصوص دو بخش دیگری که با سازمان یکجا شده بود هر دو بخش، بخش شهری بود به استثنای رفقای هرات ما که در شهر و روستای خود بودند. دیگر بخش رفقای محمودی صاحب و بخش دیگری که از مجموعه چهار بخش به وجود آمده بود. این ها اکثراً روابط شهری داشتند، این ها پابندی های شهری داشتند. من خود روزی که همراه رفیق شهید رفتیم خانۀ رفیق ملنگ شهید ـ نشسته بودیم توت می خوردیم ـ رفیق به چهار طرف خود نظاره کرده و گفت که من وقتی در روستا می باشم، عجیب خود را آزاد احساس می کنم و فکر می کنم که تمام نیروی افغانستان اگر بیاید برای گرفتاری من، من را گرفته نمی تواند، ولو که من اینجا مسلح هم نباشم؛ ولی وقتی که در داخل شهر می باشم، احساس می کنم که در قفس هستم، احساس می کنم ناتوان هستم.
تمام این ها نشان دهندهٔ این است که ما در چه ناگزیری قرار داشتیم در آن شرایط اول ساختمانی، که هنوز رفقای سازمان زیاد تر یکدیگر را نمی شناختند؛ هنوز هم روابط بسیار عمیق نیست؛ بیشتر روابط ما به خصوص روابطی که با رفیق یکجا شده بود، عمدتآ روابط شهری بودند؛ روابط روستائی نبودند این ها؛ و کمتر می شد این روابط شهری را قانع ساخت که باید این ها بروند به طرف روستا ها و کار خود را در روستا ها آغاز کنند. و به این صورت این ناگزیریست که مجبور می سازد ما را به خاطر حفظ وحدت، به خاطر به وجود آوردن وحدت، به خاطر استحکام وحدتی که به وجود آمده است؛ ما مجبور هستیم نیروی خود را در داخل شهر کابل نگاه بکنیم و چون نیرو های یک بخش سازمان هم فعال ترین و عملی ترین نیروی این بخش را می سازد و ضربات هم همین بخش فعال می خورد. در حالی که بیشترین امکان برای شان مقدور بود که این ها در روستا زندگی بکنند. چون همه این ها بچه های اطراف بودند.
این جاست مشکل مسأله، که این مسأله نه از لحاظ یک فکر تشکیلاتی، نه از لحاظ تئوری تشکیلاتی، بلکه این ناگزیری لحظه ئی و تاریخی است که در سازمان "ساما" بخش هائی که به وجود می آید، به خصوص دو بخش از این بخش شهری است و هنوز تازه ما به کار وحدت شروع کرده ایم و اگر بگذاریم هر کس پی کار خود برود، در آن صورت وحدت به وجود نمی آید و استحکام پیدا نمی کند. به خاطر این که ما این کار ها را بکنیم، مجبور هستیم در شهر با این ها زندگی بکنیم. مجبور هستیم این ها را کم کم بکشانیم به طرف روستا ها. این ناگزیری ایست که این شکل و شیوه های تشکیلات را و این که ما مغز خود را در شهر کابل کشتیم. نه برای مراحل بعدی که این مسائل تا حدودی تثبیت شد و این وظایف را خود سازمان انجام داده بود. باز هم رهبری خود را در شهر کابل نگاه کرده بود، از آن نمی توانم دفاع بکنم؛ و در آن لحظهٔ مشخص که سازمان ایجاد شده بود، در آن لحظه امکان این که رهبری تازه به وجود آمده را با تمام ارگان ها و تشکیلاتش از شهر انتقال بدهیم برای ما امکانش وجود نداشت.
از لحاظ سیاسی سازمان آزادیبخش مردم افغانستان در مرحلهٔ اول ساختمانی خود با دو گرایش رو به رو بود: گرایش دگماتیستی و گرایش لیبرالیستی. ولی در میان این دو گرایش آنچه می توانستَ، به عنوان سنتز ایدئولوژیک ـ سیاسی این دو گرایش، خود را بیرون بدهد، دموکراسی استواری بود که از اولین اعلامیهٔ سازمان تا آخرین نشریه که به دست خود رفیق نشر شده که عبارت است از "در سنگر اعتصاب ببر انقلاب خفته است". ما آنجا می بینیم که چه خطی پیاده می شود نه دگماتیسم نه لیبرالسیم؛ بلکه دموکراسی استوار پرولتری که شرایط خود را درک می کند، اوضاع خود را درک می کند، ولی از اصول خود هم یک ذره عدول نمی کند. می فهمد که گپ خود را چگونه بگوید، می فهمد مسائل خود را چگونه مطرح بکند، قضایای خود را چگونه مطرح بکند. همیشه هم در حال هجوم است هیچ گاهی ترس ندارد، راه خود را باز کرده می رود. ولی در عین حال هم هیچ گاه به اصطلاح مچ خود را به دست کس نمی دهد. اینست که ما می گوئیم دموکراسی استوار (دموکراسی که از دیدگاه پرولتاریا) مطرح می شود. چگونه نیرو های مخالف خود را می زند، این سنتز سیاسی ـ ایدئولوژیک است که در آن مرحله از میان دو گرایش به وجود می آید؛ و این دو گرایش یقیناً در حال مبارزه بودند و در آن وقت می توانست سنتز خود را بدهد. در وجود رفیق می توانست این دو گرایش نه اینش غالب شود، نه آنش غالب شود؛ نه می توانست اینش تبارز بکند، نه می توانست آنش تبارز بکند؛ و هر دویش وقتی که می آید سنتز خود را پیدا می کند. هر دو گرایش المنت ها و عناصر خود را در وجود این خط می دیدند و یک جانبش رادیکالیسم خود را در آن می دید و جانب دیگرش هم که فورم نرم و ملایمش را می دید هر دو هم قانع بودند. می گفتند همین خط ما است و این اهمیت فرماندهی آن مرحله را نشان می دهد که چگونه خطی را ارائه می دهد که همگی قانع بودند و می گفتند همین خط ماست؛ همگی خط خود را می دانستند. لهذا ما می گوئیم که در این مرحله از لحاظ سیاسی دموکراتیسم استوار حاکم بود.
حکومت دموکراتیسم استوار به معنای استحکامش نیست؛ چون استحکامش در خلال یک سری مبارزات، یک سری از گفتگو ها، افت و خیز ها می تواند ـ این خط ـ تحقق پیدا کند. ولی تسلط پیدا کرده بود و داشت خود را نشان می داد؛ ولی استحکام نیافته بود. چنانچه ما دیدیم که این خط چگونه دو باره زدوده می شود.
ادامه دارد